تبليغاتX
000000000000
000000000000


 

 

 

 

 

0دهانت را می بویند:0

 

0مبادا که گفته باشی دوستت می دارم0

 

0دلت را می بویند0

 

0روزگار غریبی است نازنین،0

 

0وعشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند0

 

0عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.0

 

0در این بن بست کج و پیچ سرما0

 

0آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان می دارند 0

 

0به اندیشیدن خطر مکن،0

 

0روزگار غریبی است نازنین0

 

0آن که بر در خانه می کوبد0

 

0شباهنگام به کشتن چراغ آمده است0

 

0نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.0

 

0آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر0

 

0با کنده و ساتوری خون آلود0

 

0و تبسم را بر لبها جراحی می کنند 0

 

0وترانه را بر دهان0

 

0شغل را در پستوی خانه نهان باید کرد0

 

0کباب قناری بر آتش سوسن و یاس0

 

0روزگار غریبی است نازنین0

 

0ابلیس پیروز مست0

 

0سور عزای مارا بر سفره نشسته است0

 

0خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.0

 

 

نوشته شده در ساعت توسط غزل|

 

نمی دانم چه می خواهم خدایا ،

 

به دنبال چه می گردم شب و روز



چه می جوید نگاه خسته من

 

چرا افسرده است این قلب پرسوز



ز جمع آشنایان می گریزم

 

به کنجی می خزم آرام و خاموش



نگاهم غوطه ور در تیرگیها

 

 به بیمار دل خود می دهم گوش



گریزانم از این مردم که با من،

 

 به ظاهر همدم و یکرنگ هستند



ولی در باطن از فرط حقارت

 

 به دامانم دو صد پیرایه بستند



از این مردم که تا شعرم شنیدند

 

 برویم چون گلی خوشبو شکفتند



ولی آن دم که در خلوت نشستند

 

 مرا دیوانه ای بدنام گفتند



دل من ای دل دیوانه من

 

که می سوزی از این بیگانگی ها



مکن دیگر ز دست غیر فریاد

 

 خدا را بس کن این دیوانگی ها

 

نوشته شده در ساعت توسط غزل

 

 

 

از این شب های بی پایان،


چه می خواهم به جز باران


که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم


نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم


و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...


به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،


دریغ از لکه ای ابری که باران را


به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند


نه همدردی،


نه دلسوزی،


نه حتی یاد دیروزی...


هوا تلخ و هوس شیرین


به یاد آنهمه شبگردی دیرین،


میان کوچه های سرد پاییزی


تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟



ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن


که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم


ببار امشب!


من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم.


ببار امشب


که تنها آرزوی پاک این دفتر


گل سرخی شود روزی!


ودیگر من نمی خواهم از این دنیا


نه همدردی،


نه دلسوزی،


فقط یک چیز می خواهم!


و آن شعری


به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی...

 

0000

نوشته شده در ساعت توسط غزل|

 

 

 

فرا رسیدن ماه محرم؛ بر آزادگان و عاشقان

 

 حضرت اباعبدالله الحسین (ع) تسلیت باد

 

نوشته شده در ساعت توسط غزل

 

 

 

ca1bfd085dfea1b38871603054498f12 از زندگی آموخته ام که … ؟ شما چی 

زندگی با همه‌ی وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به جزا دادن و افسوردن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی جنبش  جاری شدن است

از تماشاگاهه آغاز حیات تا به جای که خدا میداند
 
 
 
پ ن :سلام به همه دوستان عزیز

از بابت اینکه دیر به دیرمطلب میذارم و بهتون سر میزنم ببخشید وقت نمیکنم

واز تمام دوستانی که بهم سرزدن تشکرمیکنم واز این به بعدنمیتونم به همه

خبربدم که وبهشون سربزنم امیدوارم ناراحت نشیدو منو فراموش نکنید

 بای

 

نوشته شده در ساعت توسط غزل|


آخرين مطالب
» روزگار
» نمیدانم
» شب
» سلام بر محرم که آغاز فصل دلدادگیست
» زندگی
» عید سعید قربان، عید تقرب به حضرت حق بر عموم مسلمانان و موحدین مبارک باد
» مردتاجر
» امروز
» مردم چه می گویند ؟!
» دلیل بودن تو

Design By : RoozGozar.com

كد ماوس