از این شب های بی پایان، فرا رسیدن ماه محرم؛ بر آزادگان و عاشقان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) تسلیت باد از بابت اینکه دیر به دیرمطلب میذارم و بهتون سر میزنم ببخشید وقت نمیکنم واز تمام دوستانی که بهم سرزدن تشکرمیکنم واز این به بعدنمیتونم به همه خبربدم که وبهشون سربزنم امیدوارم ناراحت نشیدو منو فراموش نکنید بای

دهانت را می بویند:
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبی است نازنین،
وعشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان می دارند 
به اندیشیدن خطر مکن،
روزگار غریبی است نازنین
آن که بر در خانه می کوبد
شباهنگام به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.
آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند 
وترانه را بر دهان
شغل را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی است نازنین
ابلیس پیروز مست
سور عزای مارا بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.

![]()

نمی دانم چه می خواهم خدایا ، ![]()
به دنبال چه می گردم شب و روز![]()
چه می جوید نگاه خسته من ![]()
چرا افسرده است این قلب پرسوز![]()
ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش![]()
نگاهم غوطه ور در تیرگیها ![]()
به بیمار دل خود می دهم گوش![]()
گریزانم از این مردم که با من،![]()
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند![]()
ولی در باطن از فرط حقارت![]()
به دامانم دو صد پیرایه بستند![]()
از این مردم که تا شعرم شنیدند![]()
برویم چون گلی خوشبو شکفتند![]()
ولی آن دم که در خلوت نشستند![]()
مرا دیوانه ای بدنام گفتند![]()
دل من ای دل دیوانه من ![]()
که می سوزی از این بیگانگی ها![]()
مکن دیگر ز دست غیر فریاد![]()
خدا را بس کن این دیوانگی ها![]()

![]()

چه می خواهم به جز باران
که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم
نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم
و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...
به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،
دریغ از لکه ای ابری که باران را
به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند
نه همدردی،
نه دلسوزی،
نه حتی یاد دیروزی...
هوا تلخ و هوس شیرین
به یاد آنهمه شبگردی دیرین،
میان کوچه های سرد پاییزی
تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟
ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن
که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم
ببار امشب!
من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم.
ببار امشب
که تنها آرزوی پاک این دفتر
گل سرخی شود روزی!
ودیگر من نمی خواهم از این دنیا
نه همدردی،
نه دلسوزی،
فقط یک چیز می خواهم!
و آن شعری
به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی...



![]()





![]()
محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به جزا دادن و افسوردن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
زندگی جنبش جاری شدن است
از تماشاگاهه آغاز حیات تا به جای که خدا میداند
![]()
![]()
| Design By : RoozGozar.com |





